CurrencyFlow

تتر ویو

متفرقه

پهلوان‌کشی در سرزمین هزار داستان!

پهلوان‌کشی در سرزمین هزار داستان!

رستم از بازوبند سهراب می‌فهمد که پسرش را کشته. فردوسی در این لحظه قلم را از دست شادی می‌گیرد و به سوگ می‌سپارد. رستم موی می‌کند، خاک بر سر می‌ریزد و جهان‌پهلوان در برابر مرگ فرزندش از پا می‌افتد. خواننده هم با او می‌نشیند. هزار سال است که مردمان این سرزمین به اینجای داستان که می رسند، گریه می کنند. 

سوگی که فردوسی نوشت

شاهنامه کتاب پیروزی‌های پهلوانان است و به همان اندازه کتاب افتادن‌شان. سهراب، جوانی که فقط می‌خواست پدرش را بشناسد، به دست همان پدر کشته می‌شود. اسفندیار، شاهزاده‌ی رویین‌تن، در آزمون غرور و قدرت به تیری می‌افتد که بر چشمش می‌نشیند. رستم، تکیه‌گاه ایران، که هفت‌خوان را گذرانده بود، در پایان به چاهی می‌افتد که برادرش شغاد برایش کنده است، میان نیزه‌هایی که برای او کاشته بودند. رخش هم با او می‌افتد.

اما نکته‌ی شگفت اینجاست: فردوسی هیچ‌یک از این پهلوانان را در لحظه‌ی افتادن کوچک نمی‌کند. رستم در همان چاه، با آخرین نفس‌هایش، تیری به سوی شغاد می‌اندازد و او را به درخت می‌دوزد، و روایت تا واپسین لحظه حرمتش را نگه می‌دارد. شاعر نمی‌خندد، شماتت نمی‌کند، حکم بازنشستگی صادر نمی‌کند. سقوط در شاهنامه تماشا نیست، سوگ است.

این‌ها پهلوان‌کشیِ ساده هم نیستند. هر کدام جهانی از تقدیر، غرور، خطای انسانی و تعارض دارند. ولی اگر فقط ظاهر قصه را بخوانیم و از آن نتیجه بگیریم که «پایان پهلوان همین است»، دو بار اشتباه کرده‌ایم: هم قصه را نخوانده‌ایم، هم راوی را.

برداشت ظاهری، خطای قدیمی

قصه‌های تاریخی ما، بی‌آنکه بدانیم، در لایه‌های ناخودآگاه ما نشسته‌اند و نگاه ما را به موفقیت و شکست ساخته‌اند. اگر فقط سطح داستان را ببینیم، چنین می‌آموزیم که قهرمان سرانجام می‌افتد، که اوج یعنی آغاز سراشیبی، که هر که بالا رفت، باید منتظر ضربه باشد. اما فردوسی همین سقوط‌ها را با چنان حرمتی روایت کرده که خواننده آه می‌کشد و قهرمان را بیشتر دوست می‌دارد، نه کمتر. برداشت ظاهری از داستان، همیشه برداشت درست نیست. ما قسمت «افتادن» را از شاهنامه برداشته‌ایم و «سوگ» را جا گذاشته‌ایم.

وقتی ورق برمی‌گردد

در ورزش ما این الگو بارها تکرار شده است. بی‌نام‌ونشان وارد می‌شوی و پشت قهرمان را به خاک می‌مالی. همه برایت بلند می‌شوند، احترام می‌بینی، قدم‌به‌قدم بالا می‌روی. کمتر کسی می‌گوید که بخشی از این احترام شاید برای تو نیست، برای شکستن هیمنه‌ی قهرمان قبلی است. در اوج محبوبیت این حقیقت دیده نمی‌شود، و هنوز کسی نمی‌داند که روزی خودت همان قهرمانی می‌شوی که شکست‌دادنش برای عده‌ای لذت‌بخش بود.

کافی است به قله برسی و نامت آن‌قدر بزرگ شود که دیگر کسی تو را جانشین قهرمان قبلی نداند. آن‌وقت ورق برمی‌گردد. قهرمان دیروز سوژه‌ی تمسخر و قضاوت می‌شود و پای مطالبه‌ی کناره‌گیری‌اش به میان می‌آید. انگار همین آدم تا دیروز مایه‌ی غرور نبوده است.

فرقی نمی‌کند پرافتخارترین کشتی‌گیر تاریخ ایران باشی یا بهترین گلزن تاریخ بازی‌های ملی. در بخشی از فرهنگ هواداری ما، قهرمان تا وقتی محبوب است که برنده باشد. شکست که برسد، ناگهان همه کارشناس می‌شوند: یکی حکم بازنشستگی می‌دهد، دیگری گذشته‌اش را زیر سؤال می‌برد و آن‌یکی انگار از مدت‌ها پیش منتظر همین لحظه بوده است. به او حق نمی‌دهیم خسته شود، ببازد یا تغییر کند. از او اسطوره می‌سازیم، اما حاضر نیستیم هزینه‌ی اسطوره‌بودنش را بپذیریم.

نقد یا تخریب؟

حملات این روزها به حسن یزدانی یادآور رفتارهایی است که پیش‌تر هم در ورزش ایران دیده‌ایم: از حاشیه‌های دوران پایانی فوتبال علی دایی تا پرتاب بطری از سوی هواداران پرسپولیس به سمت یحیی گل‌محمدی، و کنار رفتن ناصر حجازی از فوتبال در جوانی. این اتفاق‌ها یکسان نیستند و هرکدام زمینه‌ی خودش را دارد. اما همه یک پرسش را پیش می‌کشند: مرز نقد و تخریب کجاست؟

پاسخ را می‌شود ساده گفت: نقد درباره‌ی تصمیم و عملکرد است، تخریب درباره‌ی هویت و ارزش آدم. می‌توان از تغییر وزن یزدانی، از ۸۶ به ۹۷ کیلوگرم، انتقاد کرد؛ این تغییر در کشتی فقط عوض‌کردن یک عدد روی ترازو نیست. می‌توان درباره‌ی عملکردش بحث کرد و حتی معتقد بود زمان خداحافظی‌اش رسیده است. این‌ها همه نقد است و حق هر هوادار.

اما وقتی نقدِ یک نتیجه به نفی تمام گذشته تبدیل می‌شود، وقتی مردی که سال‌ها برای این مردم جنگیده به یک «تمام‌شده» فروکاسته می‌شود، دیگر نقد در کار نیست. آن‌جا قهرمان‌کشی آغاز می‌شود. و قهرمان‌کشی، هر لباسی که بپوشد، زشت است: هم‌دستیِ ما با همان حسدی که شاهنامه بارها آن را نکوهیده است. وجدان ما اگر خواب‌آلود نبود، می‌دانست که تماشای فروافتادن یک پهلوان، لذتی نیست که بشود به آن بالید.

سرزمین نرسیدن‌ها؟

در ذهن بسیاری از ما جمله‌ای نشسته که کمتر بلند گفته می‌شود: «اینجا چه معنی دارد کسی موفق شود؟» گویی این سرزمین سرزمین نرسیدن‌هاست؛ جایی که هر که بالا رفت باید پایین کشیده شود، هر که درخشید باید خاموش شود، و بهتر است از ابتدا قله‌ای در کار نباشد تا کسی را از آن پرت نکنند. این نگاه نه واقعیت ماست و نه سرنوشت ما. این دیدگاه، حاصل همان خوانش ظاهری و ناخودآگاه از قصه‌های خودمان است و خیانتی است به معنای آن‌ها.

اینجا سرزمین نرسیدن‌ها نیست. اینجا گهواره‌ی تاریخ است، خاکی که کورش و فردوسی و ابن‌سینا از آن برخاستند، و هزار قصه از آنان که رسیدند و ماندند. سرزمینی که به قله‌اش افتخار کرده، باید بتواند از افتادن‌ها هم با حرمت بگذرد. دیدمان را باید عوض کنیم، و این فرهنگ باید عوض شود. نه با شعار، بلکه با کامنتی که نمی‌نویسیم، با تمسخری که تکرار نمی‌کنیم، با احترامی که بی‌انتظار پیروزی تازه می‌گذاریم.

پهلوانی یعنی چه؟

در فرهنگ زورخانه‌ای ما، پهلوان را فقط با خاک‌مالیدن پشت حریف نمی‌سنجیدند. مرام و اخلاق هم در کار بود و نام جهان‌پهلوان تختی هنوز نشان همان سنجش است.شاید هنوز کسانی هستند که میان نقد و تخریب فرق می‌گذارند؛ کسانی که برای قهرمان فقط در روز پیروزی دست نمی‌زنند و ارزش یک عمر تلاش را با نتیجه‌ی یک مسابقه نمی‌سنجند. صدایشان فقط در هیاهوی قضاوت‌ها کمتر شنیده می‌شود. وقت آن است که صدایشان بلندتر شود.

رستم تا آخرین نفس، پهلوان ماند و فردوسی تا آخرین بیت، حرمتش را نگه داشت. اگر شاهنامه را راست می‌خوانیم، باید همین را از خودمان بخواهیم.پهلوان با زمین خوردن از پهلوانی نمی افتد؛ تماشای شادمانه افتادنش، ما را از مروت و انصاف می اندازد!

دکتر علی گودرزی

دکتر علی گودرزی

پژوهشگر اقتصاد دیجیتال و فناوری